جلال الدين الرومي
137
فيه ما فيه ( فارسى )
آمدى و چون آمدى . و تو را آوردند و معيّن « 1 » مىبينى كه آمدى . همچنين تو را به صد عالم ديگر گوناگون خواهند بردن . منكر مشو و اگر از آن اخبار كنند قبول كن . پيش عمر رضى اللّه عنه كاسهاى پرزهر آوردند به ارمغانى 251 . گفت « اين چرا شايد ؟ » گفتند « اين براى آن باشد كه كسى را كه مصلحت نبينند كه او را آشكار بكشند ازين پارهاى به او دهند مخفى بميرد و اگر دشمن باشد كه به شمشير او را نتوان كشتن به پارهاى ازين پنهان او را بكشند . » گفت « سخت نيكو چيزى آوردى . به من دهيد كه اين را بخورم كه در من دشمنى هست عظيم ، شمشير به او نمىرسد و در عالم ازو دشمنتر مرا كسى نيست . » گفتند « اين همه « 2 » حاجت نيست كه به يك بار بخورى ، ازين ذرّهاى بس باشد ، اين صد هزار كس را بس است . » گفت « آن دشمن نيز يك كس نيست هزار مرده « 3 » دشمن است و صد هزار كس را نگوسار كرده است . » بستد آن كاسه را به يك بار دركشيد « 4 » . آن گروه كه آنجا بودند جمله به يكباره مسلمان شدند و گفتند كه « دين تو حقّ است . » عمر گفت « شما همه مسلمان شديد « 5 » و اين كافر هنوز مسلمان نشده است . » اكنون غرض عمر « 6 » از آن ايمان ، اين ايمان عام نبود . او را آن ايمان بود و زيادت بلكه ايمان صديقان داشت امّا غرض او را « 7 » ايمان انبيا و خاصان و عين اليقين بود و آن توقّع داشت . چنانكه آوازهء شيرى در اطراف جهان شايع گشته بود . مردى « 8 » از اين تعجّب از مسافت دور قصد آن بيشه كرد « 9 » براى ديدن آن شير . يكساله راه مشقّت كشيد و منازل بريد « 10 » . چون در آن بيشه رسيد « 11 » و شير را از دور بديد « 12 » ايستاد « 13 » و بيش نمىتوانست رفتن « 14 » گفتند « آخر شما چندين راه قدم نهاديت « 15 » براى عشق اين شير و اين شير را خاصيّتى هست « 16 » كه هركه پيش او دلير رود و به عشق دست به روى مالد هيچ گزندى به وى نمىرساند و اگر كسى ازو ترسان و هراسان باشد شير از وى خشم مىگيرد بلكه بعضى را قصد مىكند كه چه گمان بد است كه در حقّ من مىبريد ؟ [ گفتند اكنون ] « 17 » چيزى كه چنين است يكساله راه
--> ( 1 ) . اصل : معيل ؟ ( 2 ) . ح : هم ( 3 ) . اصل : مرده را ( 4 ) . اصل : كشيد ( 5 ) . ح : شديت ( 6 ) . ح : رضى اللّه عنه ( 7 ) . ح : غرض او ( 8 ) . ح : مردم ( 9 ) . ح : كردند ( 10 ) . ح : كشيدند و منازل بريدند ( 11 ) . ح : رسيدند ( 12 ) . در اصل اين كلمه نيست و در « ح » بديدند ( 13 ) . ح : ايستادند ( 14 ) . ح : نمىتوانند يك قدم نهادن ( 15 ) . ح : نهاديد ( 16 ) . ح : است ( 17 ) . اصل : ندارد